کاربر جدید هستید ؟

شبکه اجتماعی شبهای بارانی یک شبکه اجتماعی قدرتمند مبتنی بر وب است که کاربران آن می‌توانند یک ارسال با طول بیشتر از 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربران، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروه‌ها، کارمندان، همکاران و انجمن‌ها با ایجاد یک شبکه اختصاصی قادر به ارتباط با یکدیگر بوده و به کمک تکنولوژی آر‌اِس‌اِس می‌توانند تازه ترین‌های سایت را پیگیری نمایند. شبکه اجتماعی شبهای بارانی توسط هر وسیله‌ی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبال پذیر است .

عضویت در سایت




آخرین آنلاین ها

آخرین رویدادها

ramin دختر : دارم میرم بیرون مادر : باشه مواظب خودت باش پدر : زود برگرد برادر : برگشتنی زنگ بزن بیام دنبالت دوس پسر : . . . . . . . . . توغلط میکنی بری بیرون بشین توخونه منو سگ نکن … ینی کاسه داغتر از آش که میگن همینه خخخخ
ramin دختر : دارم میرم بیرون مادر : باشه مواظب خودت باش پدر : زود برگرد برادر : برگشتنی زنگ بزن بیام دنبالت دوس پسر : . . . . . . . . . توغلط میکنی بری بیرون بشین توخونه منو سگ نکن … ینی کاسه داغتر از آش که میگن همینه خخخخ
taranom کلمات هم بازیچهء من و تو شده اند ! من برایِ تو می نویسم تو برایِ او می خوانی.. .
هلیا روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ... یک پدر روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای! یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت! یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد! یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!! یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت! یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد! یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند! یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است! یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!! سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!
هلیا خورشید باش که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی .....
هلیا باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست ......
ramin زنی دچار بیماری کلیوی شد, بعد از مدتی بستری از بیمارستان مرخص شد هنگامی که زنان همسایه و قوم خویش برای عیادتش می امدند در جواب همه انها که بیماری اش را میپرسیدند میگفت ایدز دارد. این امر توجه فرزندانش را به خود جلب کرد تا اینکه بعد از رفتن مهمانها از او پرسیدند مادر جان چرا به انها میگویی ایدز داری در حالی که بیماری ات چیز دیگری ست؟؟ مادر گفت دیر یا زود مرگم فرا میرسد, این را گفتم تا هیچ کدام از این زنها بعد از مرگم نقشه ی ازدواج با پدرتان را نکشد!!! گویند شیطان در گوشه ی مجلس فکش افتاده بود (O_O) نتیجه:هیچوقت یک زن رو دست کم نگیر...
هلیا چقدر سخت  است  همرنگ  جماعت  شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است . . .
taranom شک کرده بـودم کسی بین ماست ! حالا یقین دارم “مـ…ــن” بین دو نفر بودم ! چقدر تفاوت وجود داشت بین واقعیت و طرز فکر من!
taranom می دانی ؟! دلم یک آمدن می خواهد ، بی هیچ رفتنی و یک همدم که خیانت نداند !