کاربر جدید هستید ؟

شبکه اجتماعی شبهای بارانی یک شبکه اجتماعی قدرتمند مبتنی بر وب است که کاربران آن می‌توانند یک ارسال با طول بیشتر از 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربران، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروه‌ها، کارمندان، همکاران و انجمن‌ها با ایجاد یک شبکه اختصاصی قادر به ارتباط با یکدیگر بوده و به کمک تکنولوژی آر‌اِس‌اِس می‌توانند تازه ترین‌های سایت را پیگیری نمایند. شبکه اجتماعی شبهای بارانی توسط هر وسیله‌ی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبال پذیر است .

عضویت در سایت




آخرین آنلاین ها

آخرین رویدادها

baran شب خوش
maral داستان کوتاه
عاطفه من غصه هایم را حرفاهایم را به قرصهایم میگویم،به دیوار،به آسمان به خدا... به قرصهایم که میگویم سعی میکنند حالم راخوب کنند،با دیوار آنقدر از دلم گفته ام که ترک برداشته و آسمان هم به حالم میگرید،وخداهم،تو که میدانی،صبور است... برخلاف تو آنها مرا میفهمند و حرفهایم را، اما تو... برایم اندازه ی دیوار کهنه ی ترک برداشته هم نبودی،او گاه گداری تکیه گاهم میشود!!
عاطفه شــک نکــــن ...! " آینــــده ای " خواهـــم ساخت که , " گذشتــــه ام " جلویــــش زانـو بزنــــد قـــرار نیـــســــت مــــن هــــم دلِ کس دیـــگری را بســــوزانم ...! برعـــــکــــس کســــی را که وارد زندگیـــم میشـــود، آنـــقـــدرخوشـــبــخت می کنــــم کـــــه , به هـــر روزی که جــای " او " نیـستـی به خودت "لعنـــت " بفـــرستـی !!
maral نه بهار با هیچ اردیبهشتی نه تابستان با هیچ شهریوری و نه زمستان با هیچ اسفندی اندازه پاییز به مذاق خیـابانها خوش نیامد ؛ پائیز مهری داشت که بر دل هر خیابان می نشست !
عاطفه ﺩﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ،ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ،ﺑﺪﻭﻥ ﭘﺸﺘﻮﺍﻧﻪ، ﻣﺜﻞ ﺁﻭﯾﺨﺘﻦ ﺑﻪ ﻃﻨﺎﺑﯽ ﭘﻮﺳﯿﺪﻩ ﺳﺖ ! ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ، ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮﯾﻦ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﻭﺭﺗﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺯ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﺩﺍﺷﺘ...
maral خواستم آرزوهایم را به رخ روزهایم بکشم دیدم تو با روزها دست به یکی کرده ای آنها خودت را دارند و من فقط حسرتت را زبانم بند آمد .
maral ابتــدا ” شُمــ ـا ” بـــود بعـــد ” عزیــ ـز دلــ َـﭞ ” شـــد و امـــروز دوبــاره ” شُمــ ـا ” شـده درســﭞ مثــل وقتے ﮐﮧ خوابـــ مے بینے و صبحــ بـــاز مے گردے سر جـــاے ِ اولـــــ ـﭞ …
عاطفه تنهایی ، شاخه ی درختی ست پشت پنجره ام گاهی لباس برگ میپوشد و گاهی لباس برف اما همیشه هست
maral . لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم ؛ تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست … تا بدانی نبودنت آزارم می دهد …